نمی دونم اصلا باید از چی بنویسم. هیچ ایده ای ندارم در حال حاضر.
باز نمیخوام غر بزنم. اما چند وقته تنهایی خیلی داره اذیتم میکنه. با اینکه دیگه به تنها زیستن عادت کردم ولی هنوزم که هنوزه وقتی این خانواده های پر جمعیت و شلوغ پلوغ رو می بینم کلی حسرت میخورم. نوع روابطشون، حرفاشون، تک تک رفتارای همه ی اعضای این خانواده های شلوغ برام جالبه! شاید کسی که همیشه دور و برش شلوغ بوده نفهمه من چی دارم میگم.
حرف من اینه که آدما باید با چنگ و دندون بچسبن به خانواده شون. حرفم اینه که شاید بزرگ ترین سرمایه، بزرگترین شادی، داشتن آدمایی باشه که از ته دل دوستت دارن و همیشه کنارتن!
من پیر شدم و خودمم خوب میدونم این حرفا بوی پیری رو میده! موی سفید دارم! چند تا دونه ریش سفید هم دارم حتی!!
موضوع دیگه آزمون دکترائه که من بازم براش نخوندم و امسالم خدا رو شکر درسو به طور کلی دایورت کردم! قصدیم نداشتم واسه خوندن! الانم که دیگه دیره! به درک اصلا!
آقااا! من که خودم میدونستم و می دونم که ازم وکیل در نمیاد! بعد وقتی یه وکیل کارکشته هم بهت میگه که" تو خیلی تلاش نکن چون وکیل بشو نیستی" ، دیگه همون کورسوی امیدتم له میشه! خب یعنی حالا حتما باید به روم میاورد؟!
آخریشم این که من تو بچگی کلی آرزو داشتم. مثلا دلم میخواست پلیس یا دامپزشک یا فضانورد بشم. بعد چرا هیجی نشدم؟!
برچسب:
نویسنده: آبتین شریفی