خرید بک لینک

همچنان نفسی میاد و میره و من نمی دونم الان دارم واسه کی اینجا می نویسم. شاید خودم. اصلا چی می خوام بنویسم؟ چه می دونم. اتفاقای مزخرف زیاد افتاده. آخریشم از دست دادن یکی از بهترین دوستام بود. انگار یک بار دیگه با مرگ رو به رو شدم و یه سیلی محکم خوردم. هیچ چیز تو این دنیا موندنی نیست و واقعا هم نیست! حالا هرچقدرم این شاعرا بیان بنویسن در کار جهان اگر وفایی بودی... فایده نداره.  آدم تا عزیزی رو از دست نده حالیش نمیشه. چی بگم! 

عرضم به حضور خودم که نشستم کلی با خودم فکر و خیال کردم. دیدم تا اینجاشو اشتباه اومدم قرار نیست بقیه ی راه رو هم برم و هی عذاب بکشم. جدا شاید یه وقتایی آدم فلسفه ی زندگی رو گم می کنه. بعد سالها عذاب و کشمکش به این نتیجه رسیدم که میخوام فلسفه ی زندگیم رو روی رنج نکشیدن بنا کنم! حالا این یعنی چی؟ والله اگه خودمم بدونم فقط همین که قصد دارم یه رشته ی دیگه بخونم. پیر شدیم و ز گهواره تا گور دانش جستیم و خیال کردیم قراره خوشبخت بشیم. ای دریغا ای دریغا ای دریغ.

گاهی خیال می کنم ته همه چی یه پوچی مسخره س ! میشه موقتا فراموشش کرد اما آیا فراری ازش هست؟ چرا باید قوی باشم وقتی میدونم در نهایت اون پوچی تموم وجودم رو فرا میگیره!؟ چرت و پرت گفتن یا نگفتن مساله این است!

برچسب: نویسنده: آبتین شریفی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:09

صفحه بندی