خرید بک لینک
دیر وقته. دارم پیاده میرم خونه. تو کوچه ی تاریک، دو نفر خفتم می کنن! یکیشون چاقو رو میذاره رو گردنم و ازم میخواد جیبمو خالی کنم. دو قرون پول تو جیبم و گوشیم رو برمی دارن و می زنن به چاک. کل این جریان شاید دو دقیقه طول بکشه. آروم و بی سر و صدا! چهره هاشون هنوز یادمه! دو تا نوجوون که شاید به زحمت 18 ساله باشن!

همیشه تو اتوبوس حالم بد میشه. حس می کنم دارم خفه می شم و با هر ترمزی دلم میخواد بالا بیارم. سعی می کنم هیچ وقت سوار اتوبوس نشم اما چند وقتیه که نمی تونم رانندگی کنم و چند دفعه ای مجبور شدم اتوبوس سواری کنم. همه ی این حسای بد یه طرف، دعوا ها، سر و صداها، بلند بلند با موبایل حرف زدن های ملت یه طرف. پیاده که میشم انگار دنیا داره دور سرم میچرخه. لحظه هایی که توی اتوبوسم از تلخ ترین لحظه های عمرمه بدون شک.

پسر عموم چند روز پیش 500 تا قرص خورد. خودکشی! هنوز تو کماست! دو شب پیشش بودم. توی این دو شب تصویر جنازه ی بابا بعد از خودکشی یک لحظه راحتم نگذاشت. تصویری که هنوز، بعد از گذشت این همه سال، کابوس همیشگی شبانه ی من باقی مونده. بابا غرق در خون. فکر می کنم خودکشی توی خانواده مون موروثیه. پسر عمو فقط سی سالشه و سی سالگی خیلی زوده برای مردن. خدایا لطفا به پدر و مادرش رحم کن! درک کن خدا!

پر حسای بدم. پر فکرای وحشتناک. کاش زندگی روی خوشش رو بهم نشون می داد.

برچسب: نویسنده: آبتین شریفی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 17:37

صفحه بندی